![]()
چند روزی بود توی این فکر بودم که ، نزدیک غروب ،لبه دریا آتش روشن کنم. تا اینکه دیشب ساعت 5 ، درست نیم ساعت قبل از غروب این کارو انجام دادم .
با یکی از چوبا یه چاله کوچیک تو ماسه ها کندم ، چوبا رو یکی یکی گذاشتم تو چاله و آتش رو روشن کردم. خیلی هوا عالی بود. ماه قرص کامل بود و تمام محیط رو مهتابی کرده بود ، دریا هم آروم بود و بادِ نسبتاً ملایمی می وزید.
آتش دیگه کم کم داشت تموم می شد و من هم هنوز خیال رفتن نداشتم می خواستم یک ساعت دیگه کنار دریا بمونم ولی دیگه چوبی نمونده بود که آتش رو روشن نگه دارم. یه جورایی هم بدون آتش اصلاً نمی شد موند، بد جوری دوست داشتم آتش روشن باشه. همین شد که گفتم یه سری بزنم به اطراف شاید چوب پیدا کردم ، از ترسِ اینکه آتش کاملاً خاموش نشه با عجله دویدم به سمت یک هتل با چند تا درخت و یه فضای ترسناک که حدوداً 40 سال قبل کنار دریا ساخته شده بود و الان دیگه متروکه بود. نزدیک حصار فلزی محوطه هتل ، چند نفر آتیش روشن کرده بودن و دو تا شاخه بزرگ هم با فاصله کمی از اونا روی زمین بود. همین که اومدم یکی از شاخه هارو بردارم یکی از اونا جلو اومد و با خجالت گفت ما این شاخه هارو زحمت کشیدیم و جمع کردیم ، انگار نمی خواست ناراحتم کنه. بعدش یکی از کنار آتش یه چیزایی گفت که من متوجه نشدم ولی کسی که اومده بود جلو گفت، میگه اونور یه راه هست ، برو اونور حصار و چوب جمع کن ، منم رفتم ولی زیاد امید نداشتم چوبی پیدا کنم ، همین طور هم شد و فقط با چند تا شاخه نی، برگشتم کنارِ آتش تقریباً خاموش خودم. بعد از چند دقیقه آتش کاملاً خاموش شد و دیگه فقط نور ماه بود که محیط رو روشن می کرد. ولی بازم دریا قشنگ بود و زیر نور ماه دیده می شد.
چند دقیقه ای که تو تاریکی نشسته بودم به این نتیجه رسیدم که بدون آتش نمیشه سر کرد و این دفعه بدون ترس از خاموش شدن آتش با یک نیروی بیشتر برگشتم به سمت هتل. نزدیک حصار که رسیدم فکر کردم اگر بخوام از راه قبلی برم ،بازهم نی زار نمی زاره به محوطه برسم برای همین گفتم از حصار برم بالا که راهم به نی زار نخوره. خلاصه از روی حصار فلزیِ حدوداً 3 متری بالا رفتم. وقتی رسیدم اونطرف حصار ، تازه فهمیدم یک کم هتل ترسناک بود ، ولی فکربه آتش فرصت نداد که بیشتر از اون به هتل فکر کنم و رفتم داخل محوطه. نزدیک استخر خالی هتل ، یک درخت بزرگِ که خشک شده بود دیدم. رفتم پایِ درخت و شروع کردم به بالا رفتن از اون. انگار دیگه خودم نبودم که این کارهارو انجام می دادم ، چون تا اونجایی که یادمه تو عمرم از این کارا نکرده بودم و همیشه در چنین مواقعی بیشتر فکر می کردم که اگه جلوتر برم ممکنه خطری تحدیدم کنه و خلاصه بی خیال همه چیز می شدم. ولی این بار انگار آتش بود که به مغزم فرمان می داد. خلاصه بعد از یک عالمه تلاش روی شاخه های درخت تونستم 5 تا شاخه بزرگ بشکنم ، خوشحال بودم که ایندفعه یک آتش بزرگتر دارم و شروع کردم به جمع کردن شاخه هایی که از بالای درخت پایین انداخته بودم. دقیقاً تو همون لحظات بود که پی بردم که مرحله مشکل کار تازه شروع شده ، حالا نوبت این بود که شاخه ها رو از روی حصار به بیرون از محوطه هتل انتقال بدم.خلاصه بعد از کمی سختی شاخه ها رو تا کنار حصار کشیدم. از اونجایی که خیلی دوست داشتم زودتر از اون محیط ساکتِ متروک که فقط با نور ماه روشن بود بیرون بیام ، اصلاً به این نکته فکر نکردم که اگر تک تک شاخه هارو از روی حصار عبور می دادم خیلی راحت تر بودم ،
همه شاخه ها رو به زحمت رسوندم به لبه حصار و با یک تلاش چند مرحله ای خلاصه بعد از کلی دردسر شاخه ها رو اونطرف حصار انداختم ، حالا دیگه فقط خودم مونده بودم که از حصار عبور کنم ، برای همین هم شروع به بالا رفتن کردم . درست وقتی رسیدم بالای حصار نمی دونم چی شد که دیدم به جای اینکه پام رو بزارم سمت دیگه ی حصار ،طی یک اشتباه که به خاطر ترس از هتل شکل گرفت دقیقاً روی حصار ایستادم و چیزی نمونده بود که کاملاً تعادلم رو از دست بدم . در اون شرایت سخت برای اینکه با سر سقوط نکنم با وجود اینکه اصلاً تعادل نداشتم تصمیم گرفتم بپرم. وقتی رسیدم به زمین از شدت ضربه ی پاهام بازمین ،کاملاً لرزیدم و توی دلم به سرعت خدا رو شکر کردم که بازم به جوونیم رحم کرده بود. خلاصه رسیدم کنار چاله آتش و چند دقیقه ای کاملاً تو خودم بودم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت که از چه خطری عبور کرده بودم ، ولی چیزی که در آخر مونده بود این بود که من کنار یه آتیش بزرگ تر بودم و داشتم فکر می کردم که گاهی اوقات برای رسیدن به هدف لازمه خطر کرد و خیلی از این خطرها رو میشه با درست فکر کردن از بین برد. کنار این آتش بزرگتر به خیلی چیزا فکر کردم ، به اینکه چه قدر دریا قشنگه ، ماه چه قدر بزرگ و پر نوره ، هوا چه قدر تمیزه ، چه قدر روش زندگی امروز، انسان هارو محروم کرده از این همه زیبایی ، و مهمتر از همه ، اینکه خواستن توانستن است.





دیدگاههای تازه