در ایامی نه چندان دور، روزی روزگاری، فردی که به بیماری سرماخوردگی مبتلا بود، به منظور بهبود بخشیدن به اوضاع جسمی خود، خصوصاً به منظور بهبود بخشیدن به اوضاع گلو و حنجره اش، لیوانی پر از آب جوش، برای خود مهیا می کند.
این فرد به امید آنکه آبجوش درون لیوان اندکی خنک گردد، لیوان را در مقابل خود قرار می دهد و چند دقیقه ای منتظر می ماند، اما از بخت بد، در این میان گرم خواندن مطلبی در کتابی می شود، و همانطور که مجذوب مطلب داغ درون کتاب شده است، به کل ماجرای لیوان، سرماخوردگی، و آب جوش درون لیوان را، از یاد می برد.
به ناگاه مطلب درون کتاب گرمای خود را از دست می دهد و برای او موردی تکراری به نظر می رسد، و فرد غرق در این تفکرات، که چه بود و چه شد و چه نشد، لحظه ای نگاهش را از روی کتاب بلند کرده و محیط اطراف را با نگاهی سطحی بررسی می کند، و لیوان شفافی پر از آب را در مقابل خود مشاهده می کند.
این فرد که با خواندن مطلب درون کتاب، از یاد برده بود که لیوان را خود لحظاتی پیش در مقابل خودش قرار داده است، و محتوای آن آب جوش می باشد، و نه هیچ چیز دیگر، متاسفانه به خیال آنکه آب درون لیوان خنک و گوارا می باشد، با نوشیدن یکبارۀ آب درون لیوان دچار یک حادثه می گردد، و به مفهوم حقیقی جملۀ “همیشه ظاهر چیزها، معرف باطن آنها، نمی باشد” پی می بَرَد.
پی نوشت: شاید زیبایی شهوت نیز چنین باشد، البته صرفاً زیبایی شهوت، و نه خود زیبایی.
دیدگاههای تازه